تبليغاتX
به دیدن من بیا مهتاب در اومد
"هیچ اگر سایه پذیرد , ما همان سایه هیچیم "


به دیدن من بیا مهتاب در اومد








اینجا چقدر دلگیره.

باهاش احساس غریبی دارم.

نوشتن یادم رفته انگار!

سلام.

توی این مدتی که نبودم خیلی چیزا عوض شده.

چقدر زمان زود میگذره. شما رو به خدا اونو بگیریدش! 

میترسم از روزی که چشم باز کنم  ببینم همه چی تموم شد.. دنیا دیگه تموم شد! 

آذر ماه سال پیش عقد کردمو فروردین ۹۰ ازدواج!

خدارو شکر خیلی خوشبختم. من و همسرم عاشق همیم. زندگی مشترک خیلی شیرینه.

امیدوارم همه ی جوونا به آرزوشون که خوشبختیه برسن. امیدوارم ما هم تا ابد خوشبخت باشیم.

پایدار بمانید..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390 ساعت 11:5  توسط نسیم  | 


پایان خاطرات..

آبان ۸۹...

وبلاگمو حذف نمی کنم. اما دیگه نمیام نت.

شاید خیلی سال طول بکشه و بهش سر بزنم. شایدم آدرسشو فراموش کنم!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389 ساعت 9:37  توسط نسیم  | 


 
 
 
من دلم مي‌خواهد
خانه‌اي داشته باشم پر دوست،
کنج هر ديوارش
دوست‌هايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو...؛
 
هر کسي مي‌خواهد
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند.
 
شرط وارد گشتن
شست و شوي دل‌هاست
شرط آن داشتن
   يک دل بي رنگ و رياست...
 
بر درش برگ گلي مي‌کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي‌نويسم  اي يار
خانه‌ي ما اينجاست
 
 تا که سهراب نپرسد ديگر
" خانه دوست کجاست؟  "
 
(( فريدون  مشيري ))
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر 1389 ساعت 9:1  توسط نسیم  | 



وقتي کوچيک بوديم دلمون بزرگ بود

ولي حالا که بزرگ شديم بيشتر دلتنگيم

کاش کوچيک مي مونديم تا

حرفامون رو از نگاهمون بفهمن نه

حالا که بزرگ شديم و فرياد هم که مي زنيم

باز کسي حرفمون رو نميفهمه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389 ساعت 17:27  توسط نسیم  | 


 

 

 

 

 

 

                                                بفرماييد،دهنتو شيرين كنيد

 

 

اي بابا چرا زحمت كشيديد

 

 

     

 

                                          

                                                                        

 

 

 

 

 

چه حس زياييست حس آغاز روييدن در باغچه ي زيبايي..

دوست دارم اين روز رو.. از اونجايي كه مردادي از خود راضي هستم! روز تولدم بهترين روز زندگيمه..    

حيف كه امروز كه روز تولدمه نمي تونم پيش همسرم باشم..اما ديروز چه روز قشنگي بود.. پيشش بودم..

بهترين هديه ي زندگيمو ازش گرفتم..

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مرداد 1389 ساعت 11:38  توسط نسیم  | 


پرسیدم.... ،

چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

 با كمی مكث جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن ،

وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .

پرسیدم ،

آخر .... ،

و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .

كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ... 


 

هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،

آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..

مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،

مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :

زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،

فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،

زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد 1389 ساعت 18:11  توسط نسیم  | 


 

ديرزماني است ٫برايت هيچ ننوشته ام

دل تنگي خود را در آيينه ياد تو٫ خيره نمانده ام

شايد كه٫از لرزش دوباره اين دل٫واهمه داشته ام

راستي٫

ميدانستي من هنوز مي ترسم....

عهدبسته بودم سكوت را از" سنگ دم فرو بسته" بيا موزم

ديرزماني است گونه هايم٫نافرماني مي كنند ٫اشك ها را دعوت مي كنند

زماني كه جرات" دوباره داشتن" ترا به خود دادم ٫ به جاي اشك رنج بردم

بگذارآنكس كه ترا از دست داده است در كنارگوردوستي از دست رفته

ناله هاي تلخ دلتنگي سر دهد٫و اينجا من باز برايت مي نويسم

راستي٫

تو ميداني حقيقت انديشه هاي من چيست؟....

غمهاي زندگي من٫درآغاز و پايان اين جاده٫همچون مستي سردرگم اند

سستي و نا اميديست كه مرا به زمين ميخكوب مي كند

به نيستي و فنا مي كشاند٫توده اي استخوان خسته وروحي هراسان

مجسمه سرد و مرمرين من!٫شكسته هاي روح تو و من همزادنند

ياد تو در اين روزهاي سردر گم جواني

همچون غريقي ست كه به تنها سنگ خاموش

چنگ ميزند وبه راز و نياز مي نشيند

راستي٫

نمي خواهم هيچ چيز بدانم

نمي خواهم هيچ چيز بگوي

تنها برايت مي نويسم...............

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389 ساعت 19:50  توسط نسیم  | 


 

دوباره محشر ميكنم

زندگي از سر مي كنم

به آسمون عاشقي

پرواز ديگر ميكنم..

نويد پيك عشق را نگفته باور ميكنم

دوباره محشر ميكنم..

جوياي گلي بودم كه رنگ آرزوهامه

وقتي كه تو رو ديدم ، ديدم تو قلب تو جامه..

به دشتهاي نم زده سفر كردم

از بين گلهاي قشنگ گذر كردم

ميون گلها به تو نظر كردم..

مي خوام براي هميشه ترانه خوان تو باشم

اسير و عاشقت كنم ، بسته به جان تو باشم..

مي خوام هميشه تو شعرام يكي يدونه تو باشي

بموني خونه ي دلم ، عزيز خونه تو باشي..

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389 ساعت 17:14  توسط نسیم  | 


 

ببین تمام من شدی
اوج صدای من شدی
بت منی‌، شکستمت
وقتی‌ خدای من شدی

ببین به یک نگاه تو
تمام من خراب شد
چه کردی با سراب من
که قطره قطره آب شد


به ماه بوسه میزنم
به کوه تکیه می‌کنم
به من نگاه کن ببین
به عشق تو چه می‌ کنم؟


منو به دست من بکش
به نام من گناه کن
اگر من اشتباهتم
همیشه اشتباه کن

نگو به من گناه تو
به پای من حساب نیست
که از تو آرزوی من
به جز همین عذاب نیست

هنوز می‌‌ پرستمت
هنوز ماه من تویی
هنوز مومنم به این
تنها گناه من تویی

 

 "به نام من"

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389 ساعت 20:1  توسط نسیم  | 


 

 

هر شب تو رویای خودم

آغشتو تن می کنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم

.................................................

دنیای این روزای من هم قد تنپوشم شده..

انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده..


دنياي اين روزهاي من

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد 1389 ساعت 15:54  توسط نسیم  | 


به خمینی بگویید بیاید.اینجا چیزی که زیاد است دست و بازوی رزمندگان شهید است.

چشم دوخته ام به پهلوی سوخته ات ای شهید گمنام. دل خیابان انقلاب برایت تنگ شده بود ای شهید.

می بینی ؟! از مجسمه ی میدان انقلاب خبری نیست. این روزها بازار مجسمه دزدی گرم است و شهرداری در روز روشن دزدید مجسمه ی میدان انقلاب را. مجسمه که سهل است به اینها باشد حاضرند داوطلبانه خود انقلاب را هم به سرقت ببرند! امام را به موزه بسپارند و یاد تو را به بنیاد باد!

دیر آمدی برادر و ندیدی آشوب عاشورا را در همین خیابان انقلاب.

برادر شهیدم! کربلا خون می خواست که تو دادی اما این روزها ارائه ی بلیط نشانه ی شخصیت ما شده است و در زیر زمین مترو چشم آسمانی ها را دور دیده اند و به ما یاد می دهند چگونه ریش خود را بتراشیم با همان تیغی که گلوی حسین را برید.

چه خوب که آمدی برادر! نمایشگاه در مصلی نیست درون تابوت توست و کتابی که من می خواهم تهیه کنم از نشر خون است.این روز ها در مصلی همه جور کتاب خوانده میشه الا نماز! این روزها در مصلی بجای نماز کتاب راه رسیدن به خدا را می خوانند و از طریق یوگا می خواهند آدم آهنی ربانی و رباط عارف درست کنند! اما راه رسیدن به خدا نماز شبی بود که تو در سنگر می خواندی..

 

لبخند بزن برادر.. گریه سهم ماست..

بهشت جاودان ماوای شما ، خيابان بهشت از آن ما!! تو در بهشت شهردارت مهدي باكريست و شهردار ما در بهشت قالي مي بافد براي تبليغات جهنمي مترو : راه هاي بستن روسري ، راه هاي خوردن بستني ، راه هاي سرسره بازي روي خون شهدا !!

چشمت اي برادر روز بد نبيند. ما ديديم ، كجا؟ در همين خيابان انقلاب.آقاي معاون اول، در مراسم شب چهل پدر وزير اصلا ببوس دست شيخ را! بگذار ما ملت سر كار باشيم آقاي آملي. آن گور به گوري فراري را ول كن. اگر مردي همين گور به گوري را بگير! نه .. تو هم اين كاره نيستي. اين كاره " علي " بود و علي شما دارد در مه پرسه مي زند و يكي به نعل و يكي به ميخ مي زند.

گريه كن مادر .. حق داري..اين شهيدي كه درون تابوت است همرزم پسرت بود. آن ديگري كه الان گمنام است روزگاري براي خود اسم و آوازه اي داشت. شما را به خدا قسم مي دهم به هيچ شهيدي گمنام نگوييد. اينها هر كدام براي خود كسي بوده اند.گمنام ما هستيم كه مرده ايم و هيچ كس برايمان فاتحه نمي خواند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389 ساعت 13:5  توسط نسیم  | 


هر کس از راه رسید،

روی قلبم یادگاری گذاشت و رفت،

یکی با نوک  خنجر نوشت،

یکی با میخ و چکش کنده کاری کرد،

یکی هم تنها با لبه ی چاقو بر آن خطی کشید و بی تفاوت گذشت،

کسی که مرا کمتر دوست داشت،میخ را کمتر فرو برد کرد.

و کسی که مرا بیشتر دوست داشت،خنجر را تا اعماق قلبم فرو برد.

ولی تو

زخم هایم را دیدی،

قلبم را نوازش کردی و بر آن بوسه زدی.

و این تنها  یادگاریست در قلبم، که تا ابد جاودان خواهد ماند.

- کاش دیگران نیز این را می دانستند -

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389 ساعت 11:9  توسط نسیم  | 


خدایا..

چه بی صدا و چه بی منت می بخشی

و ما چه حسابگرانه تسبیح می گوییم..


آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک عشق همین جاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی؟

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند..


خدا............دوست دارم. آخه تو چقدر خوب و مهربونی..................

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389 ساعت 18:36  توسط نسیم  | 


و هيچ وقت براي داشتن "كسي" نجنگيدم...

كسي كه با جنگيدن ِ من، يه روز، مال ِ من بشه،

روز ديگه اي، با جنگيدن كس ِ ديگه اي، از دست ِ من ميره

 ............................................................

و من بسیار گریستم

و هر قطره ی اشک من

حقیقتی بود

هر چند که حقیقت خود

کلمه ای بیش نیست...

 ...............................................................

کاش می دانستی که نگاهت معجزه می کند و

 کاش می دانستی تنها برای خنده ی توست که مینویسم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389 ساعت 21:6  توسط نسیم  | 


دلم در حلقه ی غم ها نشسته ،

زبانم بسته و سازم شکسته ،

وجودم پر ز شعر عاشقانه ست ،

تو را می خواهم و این ها بهانه ست ...


شبهای دراز بی عبادت چه کنم؟

طبعم به گنه کرده عادت چه کنم؟

گویند کریم است و گنه می بخشد..

گیرم که ببخشد، زخجالت چه كنم؟..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389 ساعت 13:20  توسط نسیم  | 



منبع : خدمات وبلاگ نویسان جوان          www.b-a-h-a-r-2-0.sub.ir رفتن به بالای صفحه